محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
891
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شويد . » و چنان بود كه پيمبر در موسم حج با قبايل عرب سخن مىكرد و مىگفت كه پيمبر خداست و آنها را به تصديق و حمايت خويش مىخواند . عبد الله بن عباس گويد : شنيدم كه ربيعة بن عباد با پدرم سخن مىكرد و مىگفت : « من نوجوان بودم و با پدرم به منى بودم و پيمبر به محل قبايل عرب مىايستاد و مىگفت : « اى بنى فلان ، من پيمبر خدايم كه از سوى شما مبعوث شدهام و خدا به شما فرمان مىدهد كه او را بپرستيد و برايش شريك نياريد و از پرستش بتان چشم بپوشيد و به من ايمان آريد و تصديقم كنيد و حمايتم كنيد تا رسالت خويش بگزارم . » گويد : و پشت سر وى مردى لوچ و سپيد روى بود كه دو رشته موى به سر و حلهء عدنى به برداشت ، و چون پيمبر از گفتار خويش فراغت مىيافت مىگفت : « اى بنى فلان اين شخص به شما مىگويد كه از لات و عزى چشم بپوشيد و پيرو بدعت و ضلالت او شويد ، زنهار ، اطاعت وى مكنيد و به سخنش گوش مدهيد . » گويد : به پدرم گفتم : « اين مرد كيست كه به دنبال پيمبر مىرود و رد او مىگويد ؟ . » پدرم گفت : « عموى او عبد العزى ، ابو لهب بن عبد المطلب است . » محمد بن مسلم گويد : « پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم به محل قبايل كنده آمد و سالارشان مُلَيح نيز آنجا بود و آنها را به سوى خدا عز و جل خواند كه سخن او را نپذيرفتند . » عبد الله بن حصين گويد : پيمبر خداى به منازل بنى عبد الله آمد كه از قبيله كلب بودند و آنها را به سوى خداوند خواند و گفت : « اى بنى عبد الله خداوند نام پدر شما را نكو كرده است ، » اما دعوتش را نپذيرفتند . عبد الله بن كعب بن مالك گويد : « پيمبر خداى به محل قبايل بنى حنيفه آمد و